آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

نی نی خوشگله

بارداری

به نام او که تو را به من هدیه داد سلام نفسم که با اومدنت به زندگیمون روشنایی دادی.اریا جونم بالاخره مامانی تنبلت اومده تا وبلاگتو به روز رسانی کنه.عزیزم۲۱ اسفند دوباره با دایی جونو مامان جون رفتیم برا چکاپ.خانم دکتر صدای خوشگل قلبتو پخش کرد بعد فشارمو گرفتو وزنم کرد.گفت همه چی خوبه.حرکات اریارو چک کن اگه کم شد خبر بده منم گفتم چشم.;-)بعد ۲روز حس کردم که حرکاتت کم شده ولی تا ۴شنبه ۲۱اسفند صبر کردم که برا چکاپ رفتم وقتی به خانم دکتر گفتم بعد چکاپ گفت یه سونو مینویسم زود باید بری.منم با مامان جونو دایی رفتم به بابایی هم خبر دادم گفت منم یکم دیگه میام.وقتی رفتیم دکتر هنوز نیومده بود خیلی نگران بودیم فدات شم.بابایی هم اومد تا نوبتمون شد دکتر ک...
21 اسفند 1392

بارداری

برا هفته بعدش نوبت دکتر گرفتم آخه خانم دکتر گفتن ماه آخر باید برا چکاپ هفتگی برم.6 اسفند دوباره رفتیم دکتر که صرای قلبتو پخش کردن بعد فشارمو گرفتن بعد وزنم کردن که گفتن چون آب اینا زیاد خوردی نیم کیلو کم کردی.گفت وضعتون هم نرماله. دوباره برا 14 اسفند وقت گرفتم که رفتیم دوباره خانم دکتر صدای قلبتو پخش کردنو فشارمو گرفتنو وزنم کردن که شدم 63/5.گفتم که سونو نمینویسید که خانم دکتر گفت اگه دوست داری بنویسم ولی اگه کسی مشکلی نداشته باشه من نمینویسم.منم گفتم پس نمیخوام.گفت حرکاتشو کنترل کن هفته بعد برا چکاپ بیا منم گفتم چشم. راستی چند وقت پیش با باییو مامان ژیلا رفتم پارچه خریدیم برا لحاف تشکت.هم برا تختو هم برا خونه مامان ژیلاو برا دم دستی.3 نو...
15 اسفند 1392

بارداری

بعد دوباره برا 2 روز دیکه سونو اورژانسی نوشت.همون روز با باباییو مامان ژیلا رفتیم وقت برا سونو گرفتیم بعد رفتیم بیمارستان سرمو بزنن.اولیرو اونجا زدن بقیه رو گفتیم تو خونه میزنیم.تا برسیم خونه و سرم تموم بشه ساعت 19:30 شد.تا ساعت 2 اونیکیارو هم زدیم ولی یکم درد داشتن که فدای سرت پسر گلم.تا صبح هم دستشویی میرفتم.فردا هم بقیشو زدیم دکتر گفته بود آب هم زیاد بخور به سمت چپ هم بخواب.یکی از سرم ها مونده بود که صبح اصلا به دستم نمیرفت فقط درد میکرد.سرمو در آوردیم با باباییو مامان ژیلا دوباره رفتیم بیمارستان اونج زدن.گفتم امپول بتامتازون هم یه سریشو زدن.بعد اومدیم خونه استراحت کردم.بابابیی هم رفت سر کار.ساعت 13:15 سونو وقت داده بود با دایی جونو مامان...
15 اسفند 1392

بارداری

 بنام خدای مهربون سلام مامانی امیدوارم حالت خوب باشه. پسرم تو پست قبلی که گفته بودم برا 28 بهمن وقت سونو داشتم دایی جون منو مامان ژیلا رو برد بابایی هم قرار شد از سر کار بیاد.اونجا منتظر نشستیم بابایی هم اومد بعد چند دقیقه نوبتم شد رفتیم داخل.رو تخت دراز کشیدم آقای دکتر گفت اول من بررسی میکنم بعد به شما نشونو توضیح میدم.نزدیکه 20 دقیقه سونو کرد بعد همه جاتو به ما نشون دادو توضیح داد وزنتم تو هفته 33 البته با حساب سونو 2000گرم بود.بعد گفت عدد مایع کیسه از 10 تا 19.5 هست که ماله شما 10 هست. گفت جوابو به دکترت نشون بده.منم همون روز نوبت گرفته بودم.بعد رفتیم دکتر جوابو دید گفت کم نیست ولی در مرز هست.برام 6 تا سرم زد گفت 3 تا امروز بزن ...
15 اسفند 1392

بارداری

خانم دکتر به من گفته بود که اگه هفته بعد خواستی بیای چون تعطیلات عید هست تو مطب نیستم باید بیای بیمارستان بهبود منم همون جا قرار بود تورو به دنیا بیارم گفتم باشه29اسفند مادر جون وعمو جون اینا از شوشتر اومدن تبریز.امسال برا اولین بار سفره هفت سین باز کردیم.چون همیشه عیدو میرفتیم خونه اقا جون اینا تو شوشتر.امسال برام خیلی فرق داشت.سر سفره پیش بابایی وتو تو شکمم بودی نشسته بودم.خیلی خوشحال بودم زندگیم.اینم بگم سرویس تخت هم که عموم درست کرده بود اواخر بهمن اوردن.۴شنبه ۶فروردین با مامان جونو بابایی رفتیم بیمارستان برا چکاپ.بابایی دفعه اولش بود که وقتی صدای قلبتو خانم دکتر پخش میکرد شنید.چون خانم دکتر اقایونو داخل مطب نمیذاره.وزنمو فشارمو چک کردن ...
6 اسفند 1392
1